تبليغاتX
اورک ایستدیکلریم

اورک ایستدیکلریم

یار آغلادی

یارین بویون گوجاخلادیم                    یار اغلادی  من اغلادیم

ییغیشدی قونشولار بوتون                    جار اغلادی  من اغلادیم

باشیندا قار قالان داغا دانیشدیم ایریلیق سوزون

بیر اه چکیب باشین داکی                   قار اغلادی من اغلادیم

طاریمدا نار اغاجلاری منی گوروب دانیشدیلار

بویومی زیتون اوخشادی                 نار اغلادی من اغلادیم

اورک سوزومی ده دیم تارا سیملری اولده پارا پارا

یاواش_یاواش سیزیلدادی                تار اغلادی من اغلادیم

ده دیم کی حاق منیم کیدیر باشیمی چکدیلر دارا

طناب کسنده بوینومی                    داراغادی من اغلادیم

ایلگه اسدی بیر خزان تالاندی گوللریم منیم

خبر چاتینجا بول بوله                     خار اغلادی من اغلادیم

"جعفریم"بویون بالا غم سینمده قالا قالا

یار جانیمی الا الا                        یار اغلادی من اغلادیم

+ نوشته شده در  جمعه 17 دی1389ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط رامین اشـــرفی  | 

ترسم از فاصله هاست

وحشت از عشق که نه

ترسم از فاصله هاست

وحشت از غصه که نه

ترسم از خاتمه هاست

ترس بيهوده ندارم

صحبت از خاطره هاست

صحبت از کشتن ناخواسته عاطفه هاست

کوله باري پر از هيچ

که بر شانه ماست

گله از دست کسي نيست

مقصر دل ديوانه ماست
 

+ نوشته شده در  شنبه 6 آذر1389ساعت 0:47 قبل از ظهر  توسط رامین اشـــرفی  | 

دل من

هر کسی با دل ما هم دمی شد دانست .

که دل من خانه مرغابی هاست ، دل من باغچه پر زه اقاقی هاست ، دل من انگشتر الماس نگین .

دل من زیباست ، اعلا اعلاست .

همه این را دیدند ، همه آن را گفتند .

دل من مشرق قلب همه عشاقان .

قلب من خواب گاه بیابانگردان

همه ان را دیدن ، همه این را گفتند

حیف که یه تن صاحب این دل نشده...

خانه ویران شده ... باغچه خشکیده ... همه مرغابی ها رفت ... مشرقم مغرب شد.

 

یک نفر صاحب این خانه نشد .

همه آن را دیدند ، همه این را گفتند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آذر1388ساعت 2:45 بعد از ظهر  توسط رامین اشـــرفی  | 

زلف بر باد مده

 

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم

می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر

سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم

زلف را حلقه مکن تا نکنی دربندم

طره را تاب مده تا ندهی بر بادم

یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم

غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم

رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم

قد برافراز که از سرو کنی آزادم

شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را

یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم

شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه

شور شیرین منما تا نکنی فرهادم

رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس

تا به خاک در آصف نرسد فریادم

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی

من از آن روز که دربند توام آزادم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 10:42 بعد از ظهر  توسط رامین اشـــرفی  | 

دیدگان را سبز باید کرد

 

+ نوشته شده در  جمعه 27 شهریور1388ساعت 11:12 بعد از ظهر  توسط رامین اشـــرفی  | 

 

چه بنامم که دگر نام ندارد حسم

چخ بخوانم که دگر خان ندارد عشقم

چه بگویم که دگر چاره ندارد دردم

چه سرایم که غمخوار ندارد قلبم

چه بنوشم که دگر نوش ندارد جامم

چه ژرانم که دگر بال ندارد سارم

چه فروشم که دگر بار ندارد کارم

چه کنم باز دگر کار ندارد دستم

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 11:0 بعد از ظهر  توسط رامین اشـــرفی  | 

سکوت

صدای سکوت رو می شنوی ؟

صدای سکوت که از اون ور کوه های دور دست میاد

اره صدایی که همه چیز رو میگه بدونه این که گوشی رو و کسی رو به خودش جبل کنه

من صدای اون رو دوست دارم

خیلی دل نوازه مثل صدای تار روی تاخچه عمو جان

صدای اونم مثل صدای خسته گنجشککه

منم میخوام صدام رو مثل اونا از همه بگیرم

میخوام فقط تو .. فقط فقط تو که

 صدای سکوت رو میشنوی

منو بشنوی و حسم کنی

پس به ندای سکوت من پاسخی بده

+ نوشته شده در  جمعه 13 شهریور1388ساعت 3:13 بعد از ظهر  توسط رامین اشـــرفی  | 

بوسه ستانم روزی

سواره اسب و بادم

سواره مه رو آبم

قصد ، وصال یارم

دیدن روی یارم

سوار اسب و بادم

سواره مه یا رو آبم

قصد تورو دیدنه

بوسه ازت چیدنه

من که سواره ماهم

پیشه خدا تو راهم

قصد تورو دیدنه

بوسه ازت چیدنه

فقط نگو نمیشه

چون که دلت با منه

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 خرداد1388ساعت 9:57 بعد از ظهر  توسط رامین اشـــرفی  | 

تاریک و روشن

روزگاز سرمو گرم کرده ... اما فکرا شلوغتر از روزگارن ... مشغولیت و ذهن مختوش حالو هوای بهاری رو برام زمستونی کرده ... خیلی سعی میکنم کمی رو به آفتاب بایستم تا گرمای سوزندشو حس کنم ... چه کونم که اونم برام حروم شده ...
خیلی امید هامیان و میگذرنو میرن اما نه برای من ... برای اونایی که منتظر شون نیستن ... اونایی که امید نمی خوان.. چون سرشار امیدن ...

خدا جون کاش خورشید با من قهر نبود ... کاش باران با من کینه ای نبود ... کاش مهتاب برای من خاموش نبود ... باز بی تو و باز بی مهتاب و ستاره از آن کوچه گذشتم ...

و چراغی در دست
با نگاهی تيره
با صدايی غمناک
ميخواند از غم تنهايی خود
میگفت با دل خود
کو نگاهی که دهد گرمی خود را به تن خسته ی من
کو رفیقی که شود همدم رسوایی من
عاقبت کی رسد آخر غم تنهایی من
و دلش گفت به او:
در پی یار مباش که همه میشکنند این تن من.

 

خدا منتظرم ها فراموش نکن

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت 3:19 بعد از ظهر  توسط رامین اشـــرفی  | 

ساده میگویم

ساده می گویم دوستت دارم ، کاش بودی و میشنویدی که سختبود این سادگی ... و چه ساده بود همه این سختی ها ...

ساده ميگويم
دوستت دارم
بي آنكه هراس داشته باشم از نگاه هاي گريزانت
ساده ميگويم
دوستت دارم
بي آنكه دلم بلرزد از انبوه سكوتت !
ساده ميگويم
دوستت دارم
تو ...
دوستم نداشتي هم ، نداشته باش
من ...
به آن اندازه اي كه تو بايد دوستم ميداشتي و نداشتي ، دوستت دارم
ساده ميگويم

دوستت دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت 3:11 بعد از ظهر  توسط رامین اشـــرفی  |